پرنده ذهن
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 21:55
پرنده ذهن می دونستی ی چیزیو؟ می دونستی که خیلی دلم برات تنگ شده؟... حروف یرملون ... کاشکی بودی...چقدر خوب بود اون روز که دیدمت.. کوثر تو بخون... فک نمی کنم رسم دوستی این باشه که بری و منو تنها بزاری...الذین امنو ... هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد بهت وابسته شم... بچه ها خواهشا روزی ده دقیقه تمرین کن
...
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 21:55
خدا جونم به حال بی قرار این روزای همه برس
انکار
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 22:48
انکار بعضی از چیزا مسخرس... مث انکار نبود بهترین دوستای دوست داشتنیت... مث انکار هر چی بوده... مث انکار شنیدن اسم ی اشنای دور... مث انکار وقتایی که دوست دارم باشن... مث انکار اینکه ی نفر ی روز بوده که خیلی دوسش داشتی... بله انکار مسخرس... اما بیان کردن حقیقت سخت تره...
زندگی
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 9:01
زندگی عزیز... ممنون که بهم یاد دادی قوی باشم.... ممنون که بهم یاد دادی به کسی اعتماد نکنم... ممنون که بهم یاد دادی رو پای خودم وایسم... ممنون که بهم یاد دادی هیچ کس موندنی نیست ... زندگی عزیز... ممنون که بهم خیلی چیزارو بهم یاد دادی...
نیلوفرم...
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 14:47
مرا ببخشید که باز هم از نیلوفرم میگویماسمش را که میآورمگریههایم خود به خود شعر میشوندو تمام گٔلهای جهان را نیلوفری میکشمای قشنگترین نیاز منتو که نیستیشعرهایم را در آغوش میگیرمتا تنم با عطر نام تونیلوفری شودبه راستی تو کیستیکه تبلور نامتسایبان تنهایی من استیادت نرود ای دوست !کنار حاجتهایتمرا هم نیلوف...
ادمها...
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 14:46
اين آدمها كارى با تو مى كنندكه تا قيامتبا تنهاييت، تنها سفر كنى
رفتن...
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 14:46
من به صدای پای رفتن آدمها عادت دارمفقط مجبور می شوم دوباره به زندگی عادت کنمو شکسته هایم را در گلدان کوچکیپشت پنجره اتاقم به گِل بگیرم...
پنجشنبه
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 14:46
دست خودش نیست... پنج شنبه عطر نبودن دارد... بسان دختری با مو های بافته،که در پشت پنجره قدیمی خانه،چشم به راه مسافری نشسته است، که بلیت برگشتنش را گم کرده. و یا فردی که فراموشی دارد و ادرس خانه را جا گذاشته است... هفته ها می ایند و می گذرند، خاطراتت می مانند و هجوم می اوردند که تنهایی را بیشتر کنند.....
دفتر خاطرات
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 14:46
دفتر خاطراتم را به ارامی برگ می زنم... "به نام خدایی که دوستی را افرید" روی پله ها کنار سایبون من با ی شال مشکی ... اولین نگاه... پیلوت کنار ابخوری... کتابخونه و عکس بچگی... یکسال سکوت و تنهایی... جلوی در مدرسه من توی ماشین نگاه ناگاه به بیرون و دیدن چشمهای اشنا و دنیایی بغض... جلوی کمد ها و سلام صد...
بی نام
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 14:45
-محدثه بیا بریم اتاق مشاوره من اینه لازمم + باشه بریم - اا درش بستس تو اینه نداری؟ + نه ولی ازمایشگاه داره - جدی پس بریم... (روبه روی راهروی ازمایشگاه) + ی لحظه وایسا من می ام... چند وقت پیش ، دو نفر، توی این راهرو ... الان یکی هست و یکی نیست :) - کجا موندی؟ + اومدم... امیدوارم راهروی ازمایشگاه جدید...
بهترین
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 14:45
وقتی که حالت خوب نیست... وقتی نمی دونی چی کار کنی.. یهو ی فرشته از راه می رسه... حتی اگه نتونه حالتو خوب کنه ، تلاشی که می کنه برای خوب شدن حالت کلییی برات ارزش داره... من خوشحاااال ترین ادم دنیام! چون دوستی دارم که نظیییییییییر نداره:) خییلییییی دوستت دارم بدهکار جان شب های مهتابی:) که بهتر از همگا...
بازهم ساعت دوست داشتنی:)
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 14:44
امشب ساعت یک... دل من انگاری بی قرار تر از همیشه... دوازده ساعت پیش... رفتن به ی کلاس ... که ... ی روزی ... روی یکی از صندلی هاش... عزیزی بود که دیدنش ارزوعه... با دیدن این صندلی تسلیم می شی... می دونی مقاومت معنایی نداره... می دونی اینکه دوباره لذت کتابخونه رفتنو بچشی به محالات تبدیل شده... گاهی او...
خاطره:)
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 14:44
گاهی باید چای دم کرد پرده اتاق را کشید و پای خاطرات نشست...